دریغ

خوب می دونستی که چقدر عاشق صدای پای تو ام و همیشه ملودی گام هاتو چشم بسته گوش می کنم و غرق در حسی شیرین... همین شد که آخرین بار کتونی پوشیدی تا این رو هم دریغ کرده باشی...

/ 5 نظر / 19 بازدید
عباس

سلام سایه عزیز،من مرتب به وبلاگت سر میزنم و خاموش و بی صدا پیگیر مطالبت هستم. ای بابا! خودت که تو این مملکت بودی و اگه یادت نرفته باشه میدونی که اینجا زندگی ساعت به ساعته،یه ساعت شاد یه ساعت غمگین،اون مطلب طنز رو توی ساعت خوشیم نوشتم و در حال حاضر نسبت ساعتای خوشی به ناخوشیم هی کوچیک و کوچیک تر میشه،بگذریم. باز خوبه این دوست شما با کتونی اومده دوست من کفشاشو گرفت زیر بغلشو پابرهنه فرار کرد!!!

مانی

اعتراف: ما که معشوقمون خیلی خوب و کار درسته، هیچ بی معرفتی هم در حقمان نکرد. هر مشکلی بود از خودمون بود قربان...[نیشخند][ناراحت]

سایه بیرنگ

مانی جان گرچه از اون خنده ات خیال می کنم با سایه شوخی داری اما باز هم اگر جدی گفته ای خیلی کارت درسته که به مشکل خودت اعتراف می کنی با مرام[دست]

مانی

خنده به خودم بود؛ جدی هم گفتم[چشمک]