با توام "هیوا"!

گیرم کنارم را ندیدم که عابران با ترانه های گلوگیر در خیابان های برفی محو می شدند وقتی نمی دانستم گریه کنم یا بخندم در خیابان برفی ازدست رفتم ...من همان کودکی هستم که دلتنگ باران به دنیا آمد و تابوتش در برف گم شد...حالا که فصل ها از پی هم گذشتند با جامه ای سپید به خیابان آمده ای که چی؟ که باز به من بگویی:ما فقط یک عده عبوریم عزیز؟! با حجم تنهای مان شکل می گیرد این پنجره های خمیده؟نه کسی به یادمان دارد ونه هیچ کس صدایمان می کند؟

من اما تمام آمدنم را به تو می سپارم... صدایت می کنم که بگویم:راستی سرمان کلاه رفته است «هیوا»* جان؟!

*هیوا مسیح که خیلی دوست داشتنیه!

/ 3 نظر / 10 بازدید
امیر

پس احتمالاً اشتباه از من بوده؛ دیشب دیدم وبلاگت پینگ شده و وقتی اومدم دیدم یه پستِ دو سه خطی هست (اگر اشتباه نکنم) که متاسفانه به دلیل استفاده از برخی نوشیدنی جات ها (!) یادم نموند که چی بود و چی نبود. شاید به همون دلیلی که ذکر شد با وبلاگ کس دیگه ای قاطی کرده باشم. پایان نامه تان در چه زمینه ای بود. کنجکاو شدیم!!!!!

امیر

اِ... من هم همون پستِ دستمال کش رو میگفتم دیگه!!! امروز صبح که اومدم در حالت هشیاری بخونم نبود.... ولی الان نه فقط خودش هست که یکی دیگه هم بهش اضاف شده (به قول شیرازیا!!!). معلومه مشکل، مثل همیشه از فک امام جمعه است.... البته یعنی از پرشین بلاگه. چون بار اول نیست که صفحه ها رو درست آپدیت نمیکنه.

عباس

سلام! خسته نباشی! منم خسته نیستم! مثلا! [گل]