آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

تمام شد...!

همه چیز تمام شد لعنتی ها! کابوس سی ساله برو به جهنم! ناکجا آبادِ ظلمت زده‌ی گند گرفته‌ی سردِ پر از دردِ سیاهِ بهت زده‌ی تاراج شده‌ی  ناشناسِ دنگالِ بد قواره‌ی  پر زرق و برق نامهربان که شهر من بودی که زاده‌ی آنجا بودم و همواره غریب با تو و تمام جنبندگانِ تو ...گویی  سر راهی بودم نه زاده تو ؛ برو به جهنم! موجوداتِ حقیرِ زیاده خواهِ دروغگوی پیچیده‌ی پیچاننده‌ی فرصت طلبِ شتاب زده‌ی از لاشه‌ی هم بالا رونده‌ی متعفنِ امل یا قرتی بروید به جهنم! لامذهبانِ خود فروشِ سبک مغزِ بی‌ریشِ بی هویت متجدد؛مذهبیون دین فروشِ با ریشِ بی‌ریشه‌ی ریاکار دگر فروشِ متعصب بروید به جهنم! مایه دارِ مدرک دارِ سر به آخورِ خویش؛ بی مایه‌ی مدرک دزد سر به آخور هر که جزخویش بروید به جهنم...دشمنان دوست نمای بخیل خنجر در آستین متظاهر بی شمار "خود زرنگ پندار" "دیگران مشنگ انگار" بروید به جهنم! مدیران بی سواد بی انصاف ابله  پر مدعای تفرقه افکن ناسپاس بی لیاقت جویای حشمت و جاه بروید به جهنم! کارمندان متظاهر بی عزت نفس دون پایه‌ی چاپلوس ذلیلِ میزهای طویل بروید به جهنم! آنجا کسی را با کسی کاری نیست و هم کسی در چشم کسی خاری نیست...آنجا من جز غریب نیستم و هم هر لحظه زخمی فریب نیستم...نفس می کشم و  قفس می شکنم ... مردمان آری؛ لبخند نمی زنند به رویم از دل جان و هم ترفند نمی زنند بی امان به دریوزگی لقمه ای نان...  هوایش سرد است سرد اما سرمایش بی درد است بی درد...فضایش مغموم است اما مسموم نیست  می گویی دیر است چیزی نمانده به پایان راه اما آه... اینجاجوانمرگ شدم بی آن که بمیرم آنجامی میرم بی آن که دق مرگ شوم ...رفتن؛ رفتن؛ رفتنِ بی وطن بی وطن بی وطن  همین؛ تمام شد...

کم شمار دوستان، دلبر همچون جان! چشمانم به راهتان هر ساعت و هر آن!  

   + سایه بیرنگ ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()