آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

سلام بر تو!

می دانم می دانم غمگینی و من تنهابه پاسداشت غم تو ست که بر می خیزم و کلاه از سر برمی گیرم ...می دانم که غمت  حریری از مهر است بر بلندای قامت استوارت ...بدان که من هم غمگینم سالهاست که بایدها و شایدها را زیسته ام و نبایدها برایم معنی دارد...امروز اما غمگینم ...خسته ام...  از زندگی های اداری  از دوستی های تجاری ...از دور باطل در مثلث زر و زور و تزویر ... از نامردمی ...از پلشتی هایی که بر سر کوی و برزن تبلیغ می شود...از وارونگی ارزشها...از لبخندهای دروغین و دشنه های زهرآگین...از این که نمی دانم به کی سلام کنم یا بعد از سلام چه بگویم؟از عربده جویی و حریف طلبی پلیدی ها ...از نگه کردن عاقل اندر سفیه عابران از چراغ قرمزها که به قانون شکنی مباهات می کنند و گرانی آب وعلف مجوز عبورشان می شود...دیگر نگاه آینه ها هم غریبه است...از عهد و پیمان با ما و وفا با دگران...از این همه دگردیسی درنسل اشباح دوپای هولناکی به نام آدمی...واز خودم که ناباورانه باورهای امروزی را می کاوم...

   + سایه بیرنگ ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()