آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

شب به خیر!

خودت را از من ربودی؛ خواب هایم خاکستری شد طلای ناب!

 

بعد از تحریر:باز می گویی خوابهای طلایی ببینی!

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بازیگوش می شوم!

نمردیم و این مانی بازیگوش دعوتمون کرد کمی هم ما بازی کنیم. شاید منظورش این بوده که ای بابا تا کی دیگران با ما بازی کنند کمی هم خودمون خودمون رو بازی بدیم هان؟ اما چیزهایی که از آن می ترسم خیلی زیادد هستند شاید اصولآ آدم ترسویی باشم که تا الآن به این موضوع فکر نکرده بودم...

- مثل خیلی از شماها از تنهایی می ترسم و تا الان هم همیشه تنها مانده ام البته تنهایی از نوع با همان و تنهایان هم داشته ام که دیگه خیلی بدتره اگر هم مجبور شم برم خانه سالمندان خیلی ترسناکه گرچه اخیرآ یکی از دوستان خیالم را از این بابت راحت کرد و گفت تو اصولاً خیلی پر رو هستی که فکر می کنی به اون سن و سال هم می رسی!

-تا حالا آدم عاشق پیشه ای بوده ام و تا دلتون بخواد خنجر زهرآگین از پیش و پس نوش جان کرده ام اما از این می ترسم  روزی برسه که این دل دیگه نلرزه دیگه نتونم کسی رو دوست داشته باشم و نتونم باور کنم کسی (بر فرض محال) دوستم داره...ترسه دیگه !

-از این که مرگم برسه و نتونم  برای خودم حتی پاسخ آبرومندانه و قانع کننده ای داشته باشم که چند صباح عمرم رو چه غلطی کرده ام حالا متولیان برزخ و دوزخ که بماند

- این که نکنه خدا همین الآن هم واقعآ من رو به حال خودم رها  کرده و همه امیدم به متجلی شدن نیکویی والای اون و بهبود یافتن اوضاع و احوال در طرح نمی دونم چندم و چند ساله الهی واهی باشه

- از این که نتونم کاری برای پدر و مادرم کنم یا برای خودم و دست کم از دستم تا آخرش خوشحال و راضی نباشن و این حرفایی که گاه گداری میزنن راست باشه خیلی می ترسم خیلییییی زیاد!

- از این که دل کسی رو شکسته باشم و حق کسی رو حتی نادانسته ضایع کرده باشم چون تا حالا عالمآ و عامدآ که می دونم این طور نبوده و ...

ای بابا خدا بگم چی کارت نکنه مانی! دیگه کم کم دارم خیلی وحشت می کنم. من هم اگر قابل باشم همینجا میخوام آقا رضای مهربان,  عباس آقای گل گلاب,بابک عزیز و فروغ جان رو دعوت کنم تشریف بیارن بازی وحشتناک!

 

-

   + سایه بیرنگ ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دریغ

خوب می دونستی که چقدر عاشق صدای پای تو ام و همیشه ملودی گام هاتو چشم بسته گوش می کنم و غرق در حسی شیرین... همین شد که آخرین بار کتونی پوشیدی تا این رو هم دریغ کرده باشی...

   + سایه بیرنگ ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

مرگ بر شما!

همین امشب ...همین امشب زنده به گور می کنم شما دخترکان انتظار را, تا از هم آغوشی تان با این لحظه های سرکش کشدار,  کودکان  نارس  فرداهای پوچ متولد نشوند...امشب می خواهم خواب‌های طلایی ببینم ...مویه و زاری بی حاصل نکنید من به قانون جاهلیت دل سپرده ام...

شما دخترکان این لحظه ها را به سرکشی و گناه وا می دارید!

   + سایه بیرنگ ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بیدل

تو خواستی که نباشم ...حالا نیستم, تا دوردست ها که نگاه کنی و هر چه گوش داری من نیستم و صدایم نیست. آن  را- که دیگر برای شنیدنش دلتنگ نمیشوی- با خویش برده ام . افسوس که دلم جا ماند! جا ماند و پای بر زمین کوبید و نیامد که نیامد...حالا هنوز عکس تو در قاب لبخند می زند و من دل ندارم که بگویم چقدر تنگ می شود

   + سایه بیرنگ ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()