آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

از حسرت ها

به تو حسرت می خورم...به تو, که حکایت عشقت به منظومه ای نفیس مانند است و به حال خویش  افسوس ... که دلدادگی ام حتی پاورقی هفته نامه ای زرد را نشاید. به تو حسرت می خورم...

   + سایه بیرنگ ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

درددل

میگه دیدی یه وقتایی دل آدم بدجور تنگ میشه اونم برای کسی که به بدترین و بی رحمانه ترین شکل رابطه رو به هم زده؟ منم همینطوری که بین حرفاش سرم رو تکون میدم میگم آره آره...ادامه میده که اونوقت نمی دونی چی کار کنی و هی بیخود بهونه می گیری ...حرفش به اینجا که می رسه در حالی که باز داشتم باهاش همراهی می کردم یهو بلند میگم نهههههههه نه و بلافاصله ادامه میدم اتفاقآ می دونم چه کار کنم فقط ١٠٠ بار صداشو که هنوز روی پیامگیر نگه داشتم گوش می کنم و سعی میکنم قیافشو موقع گفتن اون حرفا تجسم کنم...بعدش شماره شو که دیگه حتی برای شنیدن صداش دلشو ندارم بگیرم میارم روی صفحه گوشیم با عکسش یه گوشه به علامت VIP کنارش خیره شده و هی دستم رو می کشم روی عکس و ...به اینجا که می رسم یه دفعه می بینم... ای بابا چی شد؟ چرا همچین شدی؟به نظرم دیگه لازم نیست بگم بعدش چی کار میکنم چون خودش خوب فهمیده...الان که چشمای آبی کمرنگ کمرنگش خیس شده تازه می فهمم که این رنگ جون میده برای گریه کردن و دوست داشتنی شدن حالا هی شماها بگین این غربی ها بی عاطفه‌ن و از این مزخرفات معمول و مخصوص ما ایرانی های ...

   + سایه بیرنگ ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()