آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

!never mind

دستش رو می ذاره رو یه نقطه از نقشه و یه خط خیالی می کشه تا یه نقطه‌ی دیگه و می گه ببین تو اگر اینجا خونه بگیری تا دانشگاه باید این مسیر رو دست کم هفته ای سه روز بیای و برگردی اما اگر خونه ت اینجایی که الان دستم رو گذاشتم  باشه خیلی بهتره! نگران نباش صاحبخونه یه کم بدقلقه خودم بابت اقامتت ضمانت می کنم...می پرسم خوب برای من که ماشین ندارم چه فرقی می کنه به هر حال باید با اتوبوس یا دوچرخه بیام خیلی هم خوبه...اونوقت یه نگاهی بهم می کنه و می گه خیلی فرق می کنه دختر جون تو ماشین نداری ولی من که دارم! اینجوری می تونم هر روز سر راهم بیارمت و موقع برگشتن برسونمت تا وقتی که جا بیفتی و بتونی روی پای خودت باشی ضمنا از این به بعد هوا سرد می شه فعلا فکر شیطونی و دوچرخه سواری نکن من پول بیخود خرج نمی کنم لازمت دارم باید سالم و سرحال باشی! این جمله‌ی آخری رو باچاشنی یه  لبخند ملیح  و یه چشمک سریع می گه...با خودم می گم خدایا من غریبم این اجنبیه یا... یاد اون مام وطن می افتم که چطور با داشتن بهترین رتبه و کلی اسم و رسم من رو با وقاحت از حقم محروم کردن...دور و برم کلی رفیق‌نما داشتم و هرگز کسی این‌طور برام دلسوزی نکرد اشکم در میاد و اون با تعجب نگاهم می کنه و آروم می زنه پشتم و می گه: never mind

 

بعد از تحریر:

بخشی از گفتگوی من با رئیس دپارتمان یکی از بهترین دانشگاه های دنیا که ضمنآ supervisor و advisor من هست برای خودش آدم کله گنده ایه 100 تا دانشجوی بورسیه دکترا مثل من زیر دستشه خیلی هم تو کارش سخت گیره و هرگز هیچ آشنایی و همدلی با ما و مملکت خراب شدمون یا احساسات ایرانی و شرقی نداشته...

   + سایه بیرنگ ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تمام شد...!

همه چیز تمام شد لعنتی ها! کابوس سی ساله برو به جهنم! ناکجا آبادِ ظلمت زده‌ی گند گرفته‌ی سردِ پر از دردِ سیاهِ بهت زده‌ی تاراج شده‌ی  ناشناسِ دنگالِ بد قواره‌ی  پر زرق و برق نامهربان که شهر من بودی که زاده‌ی آنجا بودم و همواره غریب با تو و تمام جنبندگانِ تو ...گویی  سر راهی بودم نه زاده تو ؛ برو به جهنم! موجوداتِ حقیرِ زیاده خواهِ دروغگوی پیچیده‌ی پیچاننده‌ی فرصت طلبِ شتاب زده‌ی از لاشه‌ی هم بالا رونده‌ی متعفنِ امل یا قرتی بروید به جهنم! لامذهبانِ خود فروشِ سبک مغزِ بی‌ریشِ بی هویت متجدد؛مذهبیون دین فروشِ با ریشِ بی‌ریشه‌ی ریاکار دگر فروشِ متعصب بروید به جهنم! مایه دارِ مدرک دارِ سر به آخورِ خویش؛ بی مایه‌ی مدرک دزد سر به آخور هر که جزخویش بروید به جهنم...دشمنان دوست نمای بخیل خنجر در آستین متظاهر بی شمار "خود زرنگ پندار" "دیگران مشنگ انگار" بروید به جهنم! مدیران بی سواد بی انصاف ابله  پر مدعای تفرقه افکن ناسپاس بی لیاقت جویای حشمت و جاه بروید به جهنم! کارمندان متظاهر بی عزت نفس دون پایه‌ی چاپلوس ذلیلِ میزهای طویل بروید به جهنم! آنجا کسی را با کسی کاری نیست و هم کسی در چشم کسی خاری نیست...آنجا من جز غریب نیستم و هم هر لحظه زخمی فریب نیستم...نفس می کشم و  قفس می شکنم ... مردمان آری؛ لبخند نمی زنند به رویم از دل جان و هم ترفند نمی زنند بی امان به دریوزگی لقمه ای نان...  هوایش سرد است سرد اما سرمایش بی درد است بی درد...فضایش مغموم است اما مسموم نیست  می گویی دیر است چیزی نمانده به پایان راه اما آه... اینجاجوانمرگ شدم بی آن که بمیرم آنجامی میرم بی آن که دق مرگ شوم ...رفتن؛ رفتن؛ رفتنِ بی وطن بی وطن بی وطن  همین؛ تمام شد...

کم شمار دوستان، دلبر همچون جان! چشمانم به راهتان هر ساعت و هر آن!  

   + سایه بیرنگ ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بهترین آرزو

ای کاش برای "دوست داشته شدن" مدیون کسی نباشی تا در لحظه وداع؛ حتی از گرمیِ فشردن دستت دریغ نورزد...

   + سایه بیرنگ ; ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

گفتمان عاشقانه!

- خوب عزیزم چرا سر و ته خوابیدی؟

- باز گیر دادیا مگه فرقی می کنه؟کلافه

- مممم خوب البته نه در مورد تو...بخواب راحت باشاز خود راضی

 

بعد از تحریر:

به سحر عزیزم که این گفتمان ها را خوش می دارد .

   + سایه بیرنگ ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

فریاد در انتهای صبوری...

شماها یه عده دروغگوی بی حمیت هستین.شما مملکت رو به باد فنا دادین روی قاجاریه رو با "گلستان" و "ترکمانچای " سفید کردین ...شماها رو چه به این که به ملت شریف و نجیب ایران یارانه بدین؟این ملت سهم و حق خودش رو از نفت طلبکاره...چند ساله که اسامی تروریستهای اقتصادی رو بلوکه کردین و اعلام نمی کنین؟شریک دزدین یا رفیق قافله؟...یارانه می خواین بدین یا صدقه که آمار جیب ملت رو می گیرین؟ شماها حق ملت رو بدین اونی که ماشین n میلیونی سوار می شه می ره سوخت می خره ،منـ بازنشسته هم خودم می دونم چه غلطی بکنم

امضا: یک بازنشته ی فرم تحویل نداده!

بعد از تحریر:

یک روز در پایگاه جمع آوری فرم اطلاعات اقتصادی خانوار

   + سایه بیرنگ ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

نامه

این بار هم که نامه نوشتی

       گویا خیال آمدنت نیست

                               ای هر نفس گذشته به یادت...!

                                        ـ لبخند جاودانه ی شیرین ـ

                                                دیدارمان به روز  قیامت...!

   + سایه بیرنگ ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()