آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

گنگ خوابدیده!

خواب بود یا چیزی بین خواب و بیداری بود ...تو حیاط یه دانشکده ناشناس(اون دانشکده هایی که تا حالا دیدم نبود) قدم می زدم که چشمم به تابلوی اعلانات بسیار بدقواره ای  افتاد از اونایی که سبزه و هر کی از راه می رسه با سوزن ته گرد یه کاغذ بی ریخت روش می زنه ها...از این قسمتش می فهمم که متاسفانه در ایران بودم جلوتر که رفتم دیدم این آقای "مطرب البلاگرز" *_ارادت داریم قربان!_ برداشته فراخوان زده که هر کس می تونه در زمینه تهیه مجموعه گزارش های "نیمه پنهان"** که شامل گفتگو با ایرانیان خارج از کشور و چگونگی زندگی مهاجران ایرانی می شه  همکاری کنه با شماره موبایل ایشون تماس بگیره.بعد هم با ماژیک فسفری اضافه کرده که در این شماره به ایرانیان مقیم کشور هلند می پردازیم...شماره اش را که ایرانسل هم بود ٠٩٣۶۵۴۵ - بقیه ش یادم نمیاد- گرفتم و بعد از سلام و احوالپرسی - انگار توی خواب همدیگه رو می شناختیم - می پرسم ...جان حالا نمونه آماریتون چند نفر هستن؟!در این لحظه ایرانسل آنتن نداد و قطع شد و من هم منتظر شدم تا خودش تماس بگیره که یه دفعه چشم باز کردم و خودم رو توی اتاقم دیدم ساعت رو نگاه کردم و دیدم که ٢.٣٨ بعد از نیمه شبه...خداییش خواب دیدنمون هم به آدما نمی ره ... از کی تا حالا جناب ...خان سلسله گزارش های مهاجرت می نویسن و اصلا کجا می نویسن و کجا با من هم دانشکده ای بودن و چطور از اراده من بر مهاجرت آگاه شدن و...اما "هلند" رو اشتباه کرده بود...گفتم تو پست قبلی که این روزها بدجور به هم ریخته ام خیلی وضیعتم وخیم شده ها ...ترسناکه! باید برم می دونم باید برم!***

بعد از تحریر:

* به یاد سید علیرضا میر علینقی(مورخ المطربین) و سید فرید قاسمی(مورخ المطبوعات)جسارتآ این اسم رو براتون گذاشتم! راستی  چرا "هلند"؟ چرا ایرانسل؟

** اسم مجموعه دقیقآ همین بود!

*** قابل توجه "آقا رضا" ی مهربان که به من لطف داشتن در کامنتدونی... این روزها در این حال زار و بدین "کارزار" م قربان!

خارج از موضوع و برای آقای گل گلاب:

 از عشق؛ آن اصالتِ مطرود؛ خوبِ من!        ما مانده ایم و این همه کمبود؛ خوبِ من!

   + سایه بیرنگ ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خاکسترنامه

هیچ حال ندارم امروز... ولی آقا رضا هست که خوب حالم رو فهمیده و خیلی خوب نوشته پس لازم نیست بیخود چیزی بگم...گاهی چقدر دیگران به داد آدم می رسن.دستت درد نکنه!

   + سایه بیرنگ ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

افاضات بی شرمانه!

 اظهارات بی شرمانه پدر عروس ریاست جمهوری محترم , یعنی اسفندیار رحیم مشایی مبنی بر اعلام "دوستی هزارباره"  با مردم اسرائیل ,خون ملت همیشه در صحنه مخصوصآ مجلس نشینان محترم و محترمه! -این کلمه در راستای لزوم جلوگیری از اختلاط بین زن و مرد آورده شد!- و البته بسیج دانشگاه تهران را چنان به جوش آورده است که آنان نامبرده را برای ادای توضیحات به مجلس  و اینان اسفندیار را به "استغفار هزارباره" بابت این سخنان بی شرمانه فراخواندند.اینجانب در راستای اعلام همکاری با این عزیزان اعلام می دارم که نامبرده هر چه سریعتر مراتب استغفار خود را به صورت کتبی آن هم در قالب دعای زیر به تمام روزنامه های کثیرالانتشار اعلام دارد در غیر این صورت حسابش با رستم دستان(خودم) است و گرز گران!

چنین گفت رستم به اسفندیار*                     که بنویس نه یک بار بلکه هزار!:

اللهم اغفر ذنوبی للاظهار المودت مع الاسرائیلون و السرائیلیات لعن الله علیهم من الصغیر و الکبیر فی الدنیا و فی لاخره ...ظلمت نفسی, ظلمت نفسی,ظلمت نفسی

می دم میراث فرهنگی مون رو ازت پس بگیرن بی غیرت اجنبی پرست!**

بعد از تحریر:

عباس آقای گل گلاب , ارادت داریم قربان! در صورت خواندن این مطلب ابتدا به صفحه ٢روزنامه همشهری امروز التفات فرمایید!

* اسفندیار رحیم مشایی رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری

** از تلفن های مردمی به نامبرده !

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

رهبر هنر دوست

می گویند آقا قربانشان بروم ولی امر مسلمین این جهان و بلکه جهان دیگر؛ دغدغه های اصیل هنری دارند و صد البته چنان که دیده ایم و شنیده ایم در جام جهان نما؛ دستی در ادبیات و شعر ...رمان خوان حرفه های هستند و سینمای جهان را دقیق رصد می نمایند. شخصیت فرهنگی و روحیه هنری ایشان به خصوص دلبستگی معظم له به هنر موسیقی در پس شخصیت سیاسی مهجور مانده و ناشناخته ؛خلاصه این که هنر را قدر می دانند و هنرمند را اگرچه غیر متعهد به آرمان های والای انقلاب بر صدر می نشانند!!!از این رهگذر است که به نقل از مجید آقای مجیدی یکی از دلمشغولی های این روزهای رهبر بلافاصله پس از انرژی هسته ای این است که ای کاش فیلم بادبادک باز به زیبایی رمانش که شاهکار بودباشد!!! حالا به نظر شما ایشان نگران کدام صحنه ها هستند که خوب از کار در آمده یا نه؟  کدام صحنه ها اینقدر به دل آقا نشسته است؟

   + سایه بیرنگ ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

عبور

گفتی نشد که راه از آخرین قدم ادامه یابد و نور خیس یخ زد و شکسته بسته تاریکی را دور زد...نگفتی اما که چطور خواب کهنه ای که نوشدارو دیده بود درچشم اندازت تعبیر می شد؟چگونه دستهای روشنت را دراز کردی؛تکه ای از آفتاب روی چشم ما نهادی و خود از چراغ قرمز عبور کردی؟

 

ما هنوز به انتظار چراغ سبز یخ زده ایم...

بعد از تحریر خیلی شخصی:نامه ها رو ادامه نمی دم چون تویی که باید می خوندیشون اصلاً منکر زبان فارسی شدی حالا لابد باید فرانسه بنویسم می شه ولی دلم نمیخواد برای تو بنویسم تمومش کن...

 

 

   + سایه بیرنگ ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

نامه ها...

  

٣.

دوستت دارم  یعنی همه نفس هام با  رنج نبودنت به سختی آخرین نفس ها شماره

دار می شه ...دوستت دارم یعنی این که هر روز مطالبی که نویسنده ش هم اسم تو هست توی روزنامه با دقت تر از همیشه می خونم فکر که می کنم می بینم  قبلآ  ازکار  اون آدما یا خوشم نمیومد( مثل اون منتقد سینمایی مشهور) یا به اون مطالب کاملآ بی

علاقه ام مثل یادداشتهای ورزشی  ...این  روزا اما  چندین و چند بار حروف اسم

نویسنده رو  تو ذهنم مرور می کنم.  دوستت دارم  یعنی گاهی همینجور بی دلیل دلم 

 می خواد با همه مهربونتر بشم  بعضی ها از این تغییر رفتار تعجب می کنن دوستت دارم  یعنی وقتی اتفاقی کسی رو که هم اسم تو هست تو کوچه صدا می کنن ناخودآگاه بر می گردم  ببینم  اونی که جواب می ده کیه  شبیه تو هست؟ چند سالشه چی پوشیده صداش چه طوره ؟حتی دلم می خواد  تا دوباره صداش کنن و باز هم آهنگ اسمت رو بشنوم... دوستت دارم  یعنی وقتی  تو بانک اتفاقی چشمم به برگه ای که مشتری بغل دستی می نویسه می افته  و اسمشو می بینم  ضربان قلبم تند می شه و نگاهم قفل می شه تو چهره طرف و خجالت می کشم  وقتی با تعجب می پرسه مشکلی پیش اومده ؟ما همدیگه رو می شناسیم؟ اونوقت انگار از خواب پریده باشم  با کلمات بریده میگم :نه خیر نه چیزی نیست فقط تشابه اسمی بود و اونوقت  طرف می فهمه که داشتم  قبض دریافت از عابر بانکش رو بر انداز می کردم  که لابد پولش رو...

دوستت   دارم یعنی سرگشتگی دائم یعنی نمی تونم  روی هیچ موضوعی تمرکز کنم

 یعنی همه اون حواس پرتی ها و سربه هوایی و این پا اون پا شدن های دوران نوجوانی

 فقط  برای چند لحظه عبور ...دوستت دارم یعنی یک روز زنی تو بخش شیمی درمانی

 بیمارستان برای بچه رو به موتش به  پهنای صورتش اشک می ریزه بعد که  در اتاق باز

می شه می بینم  اون یه  جوون رعناست با صورتکی  کمرنگ از زیبایی به یغما رفته و

 مادرکه  صداش می کنه:...جان!  دیگه چیزی نمی بینم و وقتی  چشم  باز می کنم

دستی عرق سرد پشت لبم رو پاک می کنه  و یکی می پرسه  چی شد چرا یه دفعه

مثل آکاردئون تا شدی وسط راهرو؟حالت خوبه ؟ اونوقت مجبورم بگم آره ...

   + سایه بیرنگ ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

نامه هایی که ...

٢.

یادته همیشه می گفتم وقتی آدم کسی رو دوست داشته باشه حتی وقتی درکنارش هست هم دلش تنگ می شه نمی دونم تو در مورد حرفای من چی فکر می کردی اما همیشه مخالف حرف زدن بودی. آره من هم قبول دارم که نباید به جای عشق ورزیدن در مورد عشق حرف زد ولی به قدرت جادویی ابراز احساسات هم اعتقاد کامل دارم حالا نمی خوام حرفای ادبی و شاعرانه بزنم فقط اینا رو می نویسم که بدونی من دوست داشتن رو چطور احساس می کنم : دوستت دارم یعنی وقتی نیستی از ته دل وبا تمام وجودم احساس خلآ می کنم هر چند اصلآ تمام من با نبودنت تمام نیست همیشه ناتمامم ... وقتی درجمع هستم یهو دلم تنگ می شه و دلم می خواد برم یه گوشه با خیال راحت به تو فکر کنم دوست ندارم هیچ موضوعی بین من و خیال تو قرار بگیره وقتی می رم خونه حس می کنم بخشی از وجودم اون بیرون تو کوچه و خیابون جا مونده وقتی هم می رم بیرون دلم می خواد زود برگردم انگار کسی منتظرمه انگار ذرات وجودم توی فضا معلقه و انسجام ندارم یه نیروی مرموز رباینده تمام ذرات وجودم رو به به طرف خونه می کشه فقط اون گوشه دنجه که می تونم با حضورت احساس کنم به تمامی توی یک قالب قرار دارم و ذرات وجودم پراکنده نیست وقتی یه صحنه یا تصویر زیبا می بینم یا یک قطعه موسیقی زیبا می شنوم ناخودآگاه دلم می گیره اشکم سرازیر می شه زیبایی ها هم بدون تو برای من لذتی نداره. چه سخته که آدم در زمان و مکان های خیال انگیز و زیبا تنها باشه ...دوستت دارم یعنی این که وقتی زیر بارون یا برف لطیف یک بعد از ظهر مه آلودقدم می زنم و همه چیز و همه کس رو پشت سر می ذارم بی دلیل دلم تنگ می شه برای کسی که مثل هیچکس نیست برای کسی که آرزو دارم بیاد برای همیشه بیاد و باشه تا من هر لحظه سرشار از شعر و ترانه باشم تا همه رویاها رنگ واقعیت بگیره...

 

   + سایه بیرنگ ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

نامه هایی که تو نخوندی!

١.

سلام ستاره ترینم !

 چیزایی هست که حتمآ باید بدونی و هیچ وقت نشد یا تو نخواستی بدونی ببین یه چیزایی بود که رفتار ما و تعریف ما رو نسبت به مفاهیم ارتباطی و انسانی تعیین می کرد برای من همه زندگی انسان دریک ارتباط سرشار از عشق و تفاهم خلاصه می شد البته زندگی زمینی ها آنقدر کثیف و روابط آنقدر سوداگرانه ست که برای ادامه دادنش باید دنبال بهانه های خیلی خیلی ارزشمند بود اما برای من قشنگترین بهانه ، همین برقراری ارتباط و ابراز احساسات عمیق نسبت به آدماییه که به خاطر دغدغه های ارزشمند دوستشون دارم وهیچ دانشگاه و درس و مدرکی هم نمی تونه آدم رو از داشتن این ارتباط بی نیاز کنه برعکس خیال می کنم هر چه آدم روی کار فکری بیشتر تمرکز کنه بیشتر احساس غربت و دلتنگی می کنه و هر چه آدم درک عمیق تری نسبت به دنیا و زندگی پیدا کنه دنبال رشته های محکم تری برای برقراری ارتباط می ره. من نمی خوام آموختن علوم منو در خودم حبس کنه به خصوص علوم انسانی بدون انسان هیچ ارزشی نداره من خیال می کنم ادبیات یعنی انسان به اضافه عشق ،فلسفه یعنی انسان به اضافه  همه دنیا و کهکشانها، روانشناسی یعنی انسان به اضافه انسان و جامعه شناسی یعنی انسان به اضافه دیگران ...

   + سایه بیرنگ ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

پارادوکس مردانه

هر مردی زنی می خواهد که به جنبه معنوی او بپردازد به احساسات والاتر و طبیعت متعالی ترش و زن دیگری می خواهد که موجب فراموشی همه آنها شود.

   + سایه بیرنگ ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

با توام "هیوا"!

گیرم کنارم را ندیدم که عابران با ترانه های گلوگیر در خیابان های برفی محو می شدند وقتی نمی دانستم گریه کنم یا بخندم در خیابان برفی ازدست رفتم ...من همان کودکی هستم که دلتنگ باران به دنیا آمد و تابوتش در برف گم شد...حالا که فصل ها از پی هم گذشتند با جامه ای سپید به خیابان آمده ای که چی؟ که باز به من بگویی:ما فقط یک عده عبوریم عزیز؟! با حجم تنهای مان شکل می گیرد این پنجره های خمیده؟نه کسی به یادمان دارد ونه هیچ کس صدایمان می کند؟

من اما تمام آمدنم را به تو می سپارم... صدایت می کنم که بگویم:راستی سرمان کلاه رفته است «هیوا»* جان؟!

*هیوا مسیح که خیلی دوست داشتنیه!

   + سایه بیرنگ ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()