آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

دستمال کش نگون بخت...!

...

- کارمند: البته آقای مدیر عامل دست خطشون خیلی قشنگه!

- رئیس: بله همه چیشون قشنگه !

- کارمند: بعلهههه البته!

- رئیس: بله؟! مگه شما دیدی زن حسابی؟

- کارمند: بله؟ ن نخیر نه یعنی نه نه ...

- رئیس: نه؟ یعنی قشنگ نیست خطش؟

کارمند: نه یعنی نه خطشون که...

- رئیس: خوب دیگه همین الان برو بیرون به کارت برس خانم...!

 

بعد از تحریر:

١- این مکالمه واقعی ست 

٢- "رئیس" همسر آقای مدیر عامل هست و خیلی شوخ و حاضر جواب و البته غیر قابل پیش بینی

٣- "کارمند" یک دختر خیلی چاپلوس

۴- در پایان این گفتگو قند تو دل بقیه همکاران آب شد

 

 

 

   + سایه بیرنگ ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دیوانه سازم خویش را...

فقط خواستم بگم فایده نداره وقتی اون چیزی که می خوای نمیشه خوب نمیشه اصلآ قرار نبوده بشه یا قرار بوده نشه  یا شاید هم فعلآ نمیشه ...مهم اینه که وقتی نمیشه نمیشه دیگه ...حالا اول آخرش چه فرقی می کنه ...مثل قضیه ما دو تا دیگه هر کار می کنم یه جورایی باهات کنار بیام خودمو به بی خیالی بزنم صبح تا شب آنقدر دوز رویا بافی رو ببرم بالا که چهره منحوس  این حریف قدر (واقعیت )رو دست کم یه جورایی برفکی ببینم وسعی کنم اینطور جون کندن رو اسمشو بذارم "زندگی" بلکه سر خودم به اندازه یه سر انگشت "گول" بمالم نمیشه تازه نمی دونم این اکسیر بی بدیل رو از کدوم مغازه می شه خرید...شاید هم آماده نمی فروشن هر کی باید خودش مواد اولیه ش رو بگیره و با فرمول دقیق مخصوص خودش با هم ترکیب کنه به نظرم باید همین جوری باشه چون تا حالاهر چی دزدکی یا کاملآ آشکار به معجون دیگران ناخنک زدیم نشد که نشد هیچ چی؛ از اون جا که هی از همه چی کش رفتیم به مشکل contradiction دارویی هم مبتلا شدیم حالا معلوم نیست از کدومشون هست...خلاصه این که ما می ریم پی کارمون بابا...نخواستیم باهات آشتی کنیم "زندگی" خوب وقتی نمیشه نمیشه دیگه  گور بابای نداشته ت!

راستی اینو بگم که عضو جدید برای MIM می پذیریم البته بر اساس اولویتهایی که متعاقبآ اعلام می شه برای بعضی ها! پارتی بازی هم می کنیم فقط قبلآ گفته باشم که باید رسمآ انزجار خودش رو از فرقه ضاله "زندگی زیباست" اعلام کنه ...

MIM=Mad International Movement

   + سایه بیرنگ ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

آن روزهای خوب طلایی...!

         

 

         

 

 

 

   + سایه بیرنگ ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

همینه...!

...

بله خدا از شمع خیلی خوشش می آد اما اونایی که تو خونه ش  شمع روشن می کنن در صددهستن که چیزگرانبها تری ازش بگیرن غافل از این که  خدا شمع ها رو می گیره و یه پاپاسی هم پس نمی ده!

   + سایه بیرنگ ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تو Delete شدی!

خیلی دوستش داشتم و فکر می کردم اون هم شاید نه خیلی ولی به هر حال دوستم داره بارها و بارها دوستیم رو به عناوین مختلف عنوان کرده بودم و می دونم بهش ثابت شه بود حالا نگین مگه چی کار کردی که دوستی رو ثابت کرده باشه ها ! شما دیگه نمک رو زخم آدم نپاشین لطفاً...عرض شود حضورتون که همه کارایی که به عنوان یه آدم خیلی معمولی با امکانات شهروندی درجه سه از دستم برمیومد اعم از "مادی" و "معنوی" برای اون که فکر میکردم واقعا غیرعادی و سوپرمن هست و حضورش در زندگی من نعمت! انجام دادم

ادامه مطلب
   + سایه بیرنگ ; ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

باران

این بار چترت را باز نکن ...تا انتهای همین کوچه بیشتر نیا همراه باران ...بگذار اندکی بارانی شوی شاید غبار سکوت از لبانت شست ...شاید با من گفتی مخرج مشترک این همه هیچ که با هم تقسیم کردیم چه بود؟ شاید اعداد تازه ای جوانه زد...شاید تنهاییت خیس خورد و پوسید...و شاید ... تو فقط بدون چتر بیا باران کارش را خوب بلد است

   + سایه بیرنگ ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

کلمه ها و ترکیب های آشنا

مترادف کلمات و ترکیب های به هم ریخته را در همین متن بیابید و خودتان برای امروز بنویسید:

دانشگاه – 18 تیر – روز دانشجو – فاشیست- آزادی- امید- احمد باطبی- 16 آذر- اکبر محمدی- شهید- رژیم- کشتار- پهلوی- آمریکا- قندچی- شریعت رضوی- فرهاد نظری- قتل های زنجیر ه ای- ساواک – خون- ایران- حقیقت – جمهوری اسلامی- اعتلای دانش- تبر-اندیشه -جوانان- زندان- فرار مغزها – ادامه حیات- ننگین- ایدئولوژی- انسان- آینده – مبارزه – خفقان- انصار حزب الله – مظلوم – عوام فریب- مردم- خاتمی- وطن- پرنده- دژخیم- خون آشام- آزادگان- جاوید...

 

١٨ تیر خونین روزدانشجوی اسلامی  و  یاد همه آزادگان گرامی باد...!

   + سایه بیرنگ ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دویدم و دویدم...!

1...2...3 قدم می زنی!4...5...6...قدمهات تند تر میشه...7...8....9...10..تصاویر روبروت مدام عوض می شه و خیلی جالبه محو تماشا شدی 11...12... داری میدوی و تصاویر به سرعت و با پرش از جلو چشمات رد می شن و دیگه موزون و زیبا نیستن انگار سرگیجه گرفتی نفست به شماره افتاده شرشر عرق می ریزی و ضربان قلبت گنجشکی شده و اون عددهای لعنتی تازه رسیدن به 19.35! چرا نمیرسی پس؟ دیگه نمیتونی ادامه بدی و سرعت رو کم کم میاری پایین و باز می رسی به همون قدمهای آروم و خوش خوشان اما دیگه آدم قبلی نیستی اصلآرمق نداری. تصاویر باز دارن عوض می شن و دلبری می کنن ...یهو به خودت میای میبینی ای بابا این همه دویدی هنوز همون جایی... اصلآ جایی نرفتی که به جایی برسی!چه معنی می ده این کار عبث؟ تو درجا زدی! زندگی تکرار تکرار است تکرار...تو پیش نرفته ای فرو رفته ای* و اینجاست که دکمه استاپ رو میزنی!

هیچ چیز مثل این نمیتونه حالیمون کنه که زندگی با همه سگ دوهایی که ما آدما می زنیم و همه اون تصاویر** که می تونن خونواده باشن، دوستان،دشمنان، درس، کار،شهرت،قدرت ،ثروت، تن پروری، جنگ،سیاست، استقلال،آزادی! اندوختن بیشتر از همه چیز...هیاهوی بسیار برای هیچ هستن! ما زندگی نکردیم این زندگی ما را ... آره ما همگی خمیره سازنده رویاهاییم که حیات ناچیزمون با خوابی پایان می گیره.

پیشنهاد می کنم یه بار این بازی رو با ذهنیت من انجام بدین و ببینید که چه فیلسوفی می شین وقتی اسباب بازیتون این باشه:

                                                                                                                         تردمیل!***

 

*باز شرمنده فروغ بزرگ

** آدمایی که با لباس های رنگارنگ دارن روبروی من پشت شیشه با موزیک ترانس حرکات ایروبیک انجام می دن

***همه ورزش میکنن من هم ارواح عمه م با این روحیه ورزشکاریم!

   + سایه بیرنگ ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

عشق حقیقی

بعضی ها مثل سیاستمداران به قدری عاشق حقیقت هستند که می ترسند رویش باز بماند سرما بخورد...!

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

ملا شدن...!

قبلآ فکر می کردم دانشگاه رفتن و تحصیل کردن اگه هیچ فایده ای نداشته باشه این فایده رو داره که چون ما آدما توی محیط باز تری قرار می گیریم و با فرهنگ و آداب و رسوم قوم های دیگه آشنا می شیم و زاویه دید مون نسبت به خیلی مسائل باز تر می شه طبیعتآ بهتر می تونیم راجه به خیلی مسائل فکر کنیم و همین شکستن جمود فکری و دوری از تعصبات بی حاصل کلی بهمون کمک می کنه تا دست کم در روابط خونوادگی و اجتماعی موفق تر عمل کنیم منظورم اینه که ارتباطات انسانی داشته باشیم نه این که به لطایف الحیل موفق باشیم! آزاد اندیش باشیم بذاریم فکرمون تا بی نهایت پروازکنه... اما افسوس که این خیال باطلی بیش نبود و اصولآ روشنفکری هیچ رابطه  مستقیم و مثبتی  با درس خوندن و دانشگاه رفتن نداره .این روزا هر چی بیشتر آدم تحصیل کرده می بینم از سگها بیشتر خوشم میاد کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تحصیل فقط روشی هست که بوسیله اون آدما تعصبات "با کلاس تر"ی پیدا می کنن و متعصب مدرن می شن.آره مثل این که تنها کاری که علم و اطلاعات با ما می کنه اینه که موجب می شه خیلی دردناکتر از حیواناتی که هیچ چیز نمی دونن بمیریم...ملا شدن چه آسان/ آدم شدن محال است...

   + سایه بیرنگ ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تو سری

اون روزا که مدرسه می رفتیم  مادرمون مدام میزد تو سرمون که شماها هیچ خری نمیشین راحت باشین واسه خودتون و اینجوری نمی دونم تحقیرمون می کرد یا ترغیب ولی مهم اینه که چرا مامان ما فکر می کرد که اصولآ "هیچ خری نبودن" کار راحتیه!!!

   + سایه بیرنگ ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

لبخند

خارم جسارت های سبزم سخت ساده

تا فصل چیدن را نگهبان تو باشم

چون هیچ شفافم چگونه می توانم

یک نقطه بر آیینه جان تو باشم

ای کاش می شد بغض گلها راببینی

ای کاش من یک روز چشمان تو باشم

من با تمام دل پذیرایت نبودم

بگذار یک لبخند مهمان تو باشم

با این همه یک روز اگر دیوار بودم

بشکن مرا مگذار زندان تو باشم

   + سایه بیرنگ ; ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

زندگی

زندگی - یا آنچه زندگی می نامیم- ما را به دنیا وابسته می کند و در صف فشرده انتظار به جلو می راند؛دست خویشاوند(یا شاید هیولایی)روی شانه مان قرار می گیرد؛تحت فشارمان می گذارد تا هر سانتیمتر مربع از جای خالی نفر قبل از خود را تصاحب کنیم اما مرگ ما را از صف بیرون می کشد و همه چیزهایی را که قلبمان را اشغال کرده اند بیرون می راند.آن گاه آرام می گیریم؛گویی پس از رگباری سیل آسا جوانتر می شویم...در کنار گوری می ایستیم و نگاه می کنیم که چگونه دنیا بدون وجودما روند معمولی اش را دنبال می کند.

   + سایه بیرنگ ; ٤:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

با اجازه فروغ!

به خانه من اگر آمدی برایم از این شمع ها بیار... زیادمهربان هم نبودی مهم نیست!

 

                      

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دوست

...

نشد که چلچله ای میهمان ما باشد

کسی به خانه نیامد که آشنا باشد

کجاست آنکه نگاهی به دوست هدیه کند؟

کجاست آنکه به لبخند دوست تکیه کند؟

دوباره ذهن تو پسکوچه توهم شد

و باز کودک احساس این میان گم شد...

   + سایه بیرنگ ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

نردبان این جهان

دیروز دلم خیلی براش سوخت.رئیس سابقمون رو می گم که مثل هر هفته دو ساعت مونده بود به پایان وقت اداری در حالی که بساطش رو زده بود زیر بغلش و خوشحال وخندان اومد خداحافظی کنه و جیم بشه رئیس جدیده که هنوز از گرد راه نرسیده و حتی میز هم نداره یهو پرسید:کجا؟! اون بنده خدا هم گفت می رم شمال دیگه (هر هفته می ره ولایت ولی به ما که می خواد مرخصی استحقاقی خودمون رو بده انگاری جون به عزراییل می ده) رئیس جدید هم نه گذاشت نه برداشت در حضور ما که همیشه مورد آزار آقا بودیم برای مرخصی گرفتن گفت:یادم نمیاد به شما مرخصی داده باشم آقای...! اون بنده خدا هم همینطور که لبخند رو لبش ماسیده و سرخیش زده بود بالا با صدای گرفته ای گفت:چرا خانم ... برگه فرستاده بودم.اون یکی هم با جدیت گفت به هر حال من که یادم نیست امضا ء کرده باشم...

حالا بماند که اون بنده خدا بالاخره رفت ولی جلوی ما سکه یه پول شد .خداییش با این که اصلآ دل خوشی ازش ندارم خیلی دلم سوخت و ناراحت شدم.به خودم گفتم عجب دنیای بی ارزش و کثیفیه این دنیا !یارو ظرف دو روز همه جلال و جبروت رو از دست داد و رفت پی کارش .ما آدما خیلی احمقیم که دل به جاه و مقام و میز و زیر میزی و ...ما و منی این دنیا می بندیمو خیلی وقتا همدیگه رو می کنیم نردبان ترقی  و آخرش هم به چنین خفتی می افتیم. همیشه می دونستم دنیا یه جورایی دار مکافاته ولی ندیده بودم سیستم به این سرعت جواب بده...ای دی اس ال!

یادم افتاد جایی خونده بودم:

وقتی از نردبان ترقی بالا می روی با مردم خوش رفتار باش چون موقع بازگشت(سقوط) به آنها برخواهی خورد...

   + سایه بیرنگ ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

عبور

رنگ به رنگ عبور توست تا چشمان محتاج من تو را ببینند

رنگارنگ به رنگ به رنگ عبور توست تا چشمان محتاجتر دیگران تو را نگاه کنند

اگر به تمامی برای منی همان بیرنگی که هستی باش که بیش از این سرگشاده ات نمی خواهم...

 

   + سایه بیرنگ ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خیال

...

باز هم دست دلم رو می شود؟

باز هم با عشق همسو می شود؟

از غریبی های من کم می شود؟

شعرهایم رنگ شبنم می شود؟!

   + سایه بیرنگ ; ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

فیلسوف کوچک

بابایی مگه فردا تولد مامانه که می خوای بری کادو بخری براش؟

نه عزیزم روز زنه دیگه آدما باید به خانوماشون کادو بدن

آهان...!ممم بابایی میگم اونوقت "خانوما" کی به "آدما" کادو میدن؟سوال

   + سایه بیرنگ ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

... پس فنای عشق را لایق شوی!

   + سایه بیرنگ ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

پایان رنج

چشم به راه روزی که  رنج نکشم نیستم چون در آن روز دیگر نیستم...

   + سایه بیرنگ ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()