آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

آن مرد

آن مرد آمد

آن  مرد با عشق آمد

آن مرد در آفتاب آمد

 از سرزمین "بزرگراه" ها و  "غول ها"  آمد

 

آن مرد  رفت

آن مرد با عشق رفت

آن مرد در آفتاب رفت

از سرزمین "کوره راه"ها و " کو تو له "ها رفت

                                           و آنچه بزرگش داشته ایم به آن:

                                                 بزرگراه "چمران"!

 

بعد از تحریر: ما سنگ تمام گذاشتیم ولی اینجا لی لی پوت است.

 

   + سایه بیرنگ ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بیا!

بیا که وسعت قندیلم

                            دچار چکه شود با تو

بتاب بر من برفی تاز!

                          بمان حضور مرا بشکن!

درست لایق آوارم ؛ خیال خود شکنی دارم

                                                           بساز دست تبر سازی

                                                                     و یا غرور مرا بشکن!

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خواب

وقتی از خواب پریدم دنیا آنقدر از من دورشده بود که همه چیز از دستم می گریخت و آدمها نگاه می دزدیدند... نگفتی تو در این میانه چرا خیره به من  نگاه می کردی؟! انگار دلم خواست با هم زیر چتری جمع شویم که من هنوز آن را باز نکرده ام ...

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

حقیقت پنهان

در مرز بین واقعیت و خیال همه ما موجوداتی هستیم سرشار از تناقض،مدام در پی حقیقت هستیم اما نه حقیقت خود که حقیقت درون دیگران! دروغ گفتن و فریب دادن آدم های اطراف کاری ست که بدون آن نمی توانیم زندگی کنیم.مدام از حقیقت می پرسیم چون می خواهیم از رازهای دیگران سر در بیاوریم و دروغ می گوییم چون می خواهیم حقیقت وجودی خود را پنهان کنیم.

   + سایه بیرنگ ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

ترس

همه ترس من این است که می پندارم

دگر ای دوست من دوست نداری باشم...

   + سایه بیرنگ ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

MEGANE

خداییش این "MEGANE" عجب اسم با مسماییه ها! باور کنید یه چیزی همینطور کتره ای نذاشتن امتحانش هم مجانیه فقط کافیه یه دوستی ؛آشنایی؛ همسایه ای ... بخواد بهتون لطف کنه و سوار ماشینش بشین.

 به عرض بنده می رسین قطعآ !متفکر

 

 

   + سایه بیرنگ ; ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

گفتگو

قبول کن که کمی سخت است

                سر قرار خودم باشم

                     تو فصل سرد خودت باشی

                              و من بهار خودم باشم...

   + سایه بیرنگ ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بازیچه

کودکی ام رفت

بازیچه هایم را فراموش کردم و بازی شروع شد

"بازیچه" من بودم...

 

   + سایه بیرنگ ; ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تک نوازی در پیاده رو

خیلی جوونه شاید بیست و چهار پنج شاید هم کمترآخه هیچ وقت جرآت نکردم درست تو صورتش خیره شم این بار دوم بود که می دیدمش سازش خوب نیست خیلی هم خوب نمی زنه من هم از موسیقی سنتی هیچ وقت خوشم نمیومده و نمیاد ولی ...ولی سه تار این دختر نمی دونم چه سری داره که اشکم رو در میاره بدنم یخ می کنه به وضوح می لرزم و عصبانی می شم از دست خیلیا خیلیا...اولش خودم که هیچ غلطی نمی تونم براش بکنم.نه این که نمونه ش تا حالا نبوده و نیست نه! اون دو تا پسر بچه کوچیک که اگه رفته باشین به یکی از سینماهای عصر جدید ، فلسطین یا افریقا حتمآ موقع بیرون اومدن با آواز و تنبک بدرقه تون کردن خیلی قدیمی ترن یا اون پسر جوونه که تو پیاده روی حد فاصل میدون ولی عصر تا سر زرتشت راه می رفت و با سوت براتون موسیقی درخواستی اجرا می کرد.انگار یه بار باهاش مصاحبه هم شد خیلی های دیگه هم هستن اما این یکی بدجوری اذیتم می کنه هر دوبار سعی کردم سریع از جلوش رد شم و اسکناس هایی رو که براش می ندازن نبینم . به نظرم اصلا به کسی توجه نداره و کار خودش رو می کنه و ماموران غیور و خدوم گشت ارشاد هم حتما همین که جمعش نمی کنن خیلی بهش حال می دن شاید هم یه جورایی باهاشون...نمی دونم هزار فکر وخیال تو ذهنم میاد.

کیه ؟کجا زندگی میکنه ؟سرگذشتش چیه ؟ننه باباش ... اگه خیلی بدبخته موسیقی رو چطور یاد گرفته ؟شاید هم از اولش اینطوری نبوده شاید خونواده دار باشه شاید دختر فراری بوده ...یعنی هیچ کار دیگه ای نبوده ؟یعنی ماها همه انقدر بدبختیم که نمی تونیم مثلآ یه جای مطمئن بذاریمش سرکار؟شاید کاری بلذ نیست دیوونه ای ها مثلآ اونایی که سر کارهستن خیلی تخصص دارن؟ یعنی مغازه دارای "گیشا"یکیش انقدر غیرت نداره این دخترو مثلآ بذاره فروشنده شه صندوقدار شه یا چه می دونم یعنی بازی امشب ایران و سوریه انقدر مهمه که فکر و ذکر همه اونایی که از بغل شون رد می شم رو اشغال کرده ولی این آدم اصلآ کسری از ثانیه ارزش نداره لعنتیا؟ ای کاش کنارش می نشستم باهاش حرف می زدم اگر بر می خورد بهش چی؟ شماها چی فکر می کنید؟اگه کاری دست به نقد سراغ داشتم حتمآ این کارو می کردم تا دست کم هنرش رو به پای ... نریزه و فقط واسه خودش ساز بزنه از این که یه دختر جوون مثل هزاران دختر دیگه با کلی امید و آرزو و قطعآ غرور و هنر بشینه لب جدول و سه تار بزنه و ملت براش صدقه بندازن چه حالی پیدا می کنید؟اون دوست نداره کار مناسب داشته باشه ؟دوست نداره بهش توجه کنن ؟دوست نداره دست در دست یکی قدم بزنه و و هزار جور عشوه بیاد؟اون کسی رو دوست نداره؟کدوم پسری حاضره باهاش بدون قصد سوء استفاده دوست بشه ؟کسی عاشقش می شه؟کسی حاضره براش کار پیدا کنه؟حالا هی نگین ای بابا دلت خوشه مگه از اینا کم دارم و به ملت چه ربطی داره و دولت باید بهش برسه و ... همه اینا رو می دونم اما اینم می دونم که دولت براش حفظ امنیت اجتماعی! خیلی مهم تره و براش این چیزا اهمیتی نداره اونا اون سگاشون رو می گم که همه شون حسابی تعلیم دیده و هار هستن باید  چند قدم بالاتر جلو پاساژ سرتاپای دخترای دیگه رو اسکن کنن تا یه لقمه نون در بیارن و کسی منحرف نشه خدای نکرده! این یکی و امثالش که تفاله به حساب میان...شرممان باد! تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!

   + سایه بیرنگ ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Between The Line

تو نمی تونستی هیچ چیز رو تغییر بدی حتی خودت رو و همین هم  من رو تغییر داد. تو توانایی تغییر دادن من رو داشتی!

   + سایه بیرنگ ; ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

شعبده و طلسم

تو دنیایی که هرکی خودش رو به سختی تحمل می کنه باور می کنی که بشه یکی دیگه رو دوست داشت؟ آدما عشق رو نمی فهمن  اگه  بفهمن دیگه عشقی در میون نیست...عشق ازاآون چیزاس که انسان آفرید تا مرگ خودشو به تعویق بندازه  اما به هرحال اون می میره! عشق دستاویز کودکانه ای بیش نیست...اما شاید واسه من داستان غم انگیز زندگی این نیست که آدما فنا می شن اینه که اونا با مردن از دوست داشتن بازمی مونن ...عشق هم شعبده س هم طلسمه ؛شعبده س چون «من»های آدم رومی شکنه وطلسمه چون که به شعبده مرگ هم نمی شکنه

خیلی جدی نگیرین  اینا رو یادم افتاد آخرین بار که رفتم پیش مشاورم بهم گفت میدونی چیه تو اصلا"افسردگی" نداری مشکلت اینه که آدم "عاشق پیشه"ای هستی!!!!(می بینید تو رو خدا مشکل چیه؟)تعجب تازه این مشکل هم وجود داره که "عوضی" عاشق می شی! که منم گفتم منظورتون اینه که عاشق آدمای "عوضی "میشم؟ که با خنده زیرکانه ای گفت :آهاااان! خودشه آفرین! از شما چه پنهون روم نشد بگم آخه  دکتر آدم حسابیا رو قبلآ تور زدن(انصافآ دکتر خوش تیپ؛جوون و با سوادی بود که به دلیل منع استفاده از کراوات تدریس در دانشگاه رو رها کرده و به کار شرافتمندانه چاپ اسکناس رضایت داده بود!!! به همین دلیل آدم همین باهاش حرف میزد کلی شادی آفرین بود ولی حیف که گرون تموم می شد ...ویزیتش گرون بود تازه به جایی هم نمیرسید...)خلاصه این شد که ما دیگه دکتر نرفتیم دارو هم نخوردیم چوت داروهاش ضد افسردگی بود نه ضد عاشق پیشگی!

حالا شما اگه می دونین داروی مبارزه با عاشق پیشگی چیه به ما هم بگین منم به جاش آدرس آقای دکتر رو می دم یه سر تشریف ببرین بلکه مشکل تون حل شد یا دست کم حظ بصری ببرین از مشاهده فضای زیبا و آروم مطب و هم شادمان بشین از گفتگو با  جناب دکتر!

البته خریدن داروهای گرون هم خودش عامل بروز افسردگیه ها!

You were not “the one” I was deadly wrong.

 

 

 

   + سایه بیرنگ ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

سلام بر تو!

می دانم می دانم غمگینی و من تنهابه پاسداشت غم تو ست که بر می خیزم و کلاه از سر برمی گیرم ...می دانم که غمت  حریری از مهر است بر بلندای قامت استوارت ...بدان که من هم غمگینم سالهاست که بایدها و شایدها را زیسته ام و نبایدها برایم معنی دارد...امروز اما غمگینم ...خسته ام...  از زندگی های اداری  از دوستی های تجاری ...از دور باطل در مثلث زر و زور و تزویر ... از نامردمی ...از پلشتی هایی که بر سر کوی و برزن تبلیغ می شود...از وارونگی ارزشها...از لبخندهای دروغین و دشنه های زهرآگین...از این که نمی دانم به کی سلام کنم یا بعد از سلام چه بگویم؟از عربده جویی و حریف طلبی پلیدی ها ...از نگه کردن عاقل اندر سفیه عابران از چراغ قرمزها که به قانون شکنی مباهات می کنند و گرانی آب وعلف مجوز عبورشان می شود...دیگر نگاه آینه ها هم غریبه است...از عهد و پیمان با ما و وفا با دگران...از این همه دگردیسی درنسل اشباح دوپای هولناکی به نام آدمی...واز خودم که ناباورانه باورهای امروزی را می کاوم...

   + سایه بیرنگ ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خیلی دور حتی شما!

دو نفرهیچ گاه نمی توانندیک نفر با شند...خوشبختی همیشه از کنارهم بودن حاصل می شود اما در کنار هم بودن شرط کافی برای خوشبخت بودن نیست...این گونه بهتر است حتی نسبت به آنان که دوستتشان می داریم فاصله جانبی را حفظ کنیم اصراری به نزدیک شدن نداشته باشیم و از دور به زیبایی ها بنگریم..

 

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بازگشت طولانی

راستش خیلی وقته که نوشتن یعنی تنها دلخوشی مطمئن و بی ضرر زندگیم رو کنار گذاشته و دیگه حتی کلماتم رو فراموش کرده بودم ...امروز اگر اینجا هستم بزرگترین دلیلش خوندن وبلاگ این آقای کیوان و اون یکی کیوان هست که خیلی نوشته هاشون رو دوست دارم و یه جورایی من رو به شوق آورد که بعد از مدت ها دوباره بنویسم حالا چگونگی این فرایند بماند!

...گرچه می دونم اینجا رو نمی خونن ولی من ازشون خیلی ممنونم.

آقایانِ کیوان متشکرم!

 

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()