آستر بدرقه

آهای شما که برای آدمای دیگه مثل آستر بدرقه کتابا هستین و هیچکس هم قدرتون رو نمیدونه به خونه تون خوش اومدین! ...حالا گلاسه و سفید و کاهی بودنتون اصلآ مهم نیست

تولدت مبارک!

تو بهاران روزگار منی

شعر پایان انتظار منی

راستی من چه بی قرار تو ام

وه که تو مایه‌ی قرار منی

من به بوسیدن تو محتاجم

تو نیاز بزرگوار منی

عکس مهری و قابت از عشق است

هدیه‌ی آفریدگار منی

با تو من هم چقدر بچه شدم

بچگی های ماندگار منی

خاله بازی و خاک بازی من

دست‌های پر از غبار منی

قلب من در تو می تپد پسرم

من که مردم تو یادگار منی

بعد از تحریر: سحرجان گفته بودی اگر بچه ای داشتم و تولدش بود چی می نوشتم؟ تو که می دونی من نظرم در مورد بچه چیه ... نوشتم اما حالا که خیالاته خوب بذار پسر باشه که بیشتر دوست دارم عیبی که نداره نه؟ 

   + سایه بیرنگ ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

فهمیدم!

برای راحت گریستن هم باید هنوز قدری احساس خوشبختی کرد...

   + سایه بیرنگ ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

شب به خیر!

خودت را از من ربودی؛ خواب هایم خاکستری شد طلای ناب!

 

بعد از تحریر:باز می گویی خوابهای طلایی ببینی!

   + سایه بیرنگ ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بازیگوش می شوم!

نمردیم و این مانی بازیگوش دعوتمون کرد کمی هم ما بازی کنیم. شاید منظورش این بوده که ای بابا تا کی دیگران با ما بازی کنند کمی هم خودمون خودمون رو بازی بدیم هان؟ اما چیزهایی که از آن می ترسم خیلی زیادد هستند شاید اصولآ آدم ترسویی باشم که تا الآن به این موضوع فکر نکرده بودم...

- مثل خیلی از شماها از تنهایی می ترسم و تا الان هم همیشه تنها مانده ام البته تنهایی از نوع با همان و تنهایان هم داشته ام که دیگه خیلی بدتره اگر هم مجبور شم برم خانه سالمندان خیلی ترسناکه گرچه اخیرآ یکی از دوستان خیالم را از این بابت راحت کرد و گفت تو اصولاً خیلی پر رو هستی که فکر می کنی به اون سن و سال هم می رسی!

-تا حالا آدم عاشق پیشه ای بوده ام و تا دلتون بخواد خنجر زهرآگین از پیش و پس نوش جان کرده ام اما از این می ترسم  روزی برسه که این دل دیگه نلرزه دیگه نتونم کسی رو دوست داشته باشم و نتونم باور کنم کسی (بر فرض محال) دوستم داره...ترسه دیگه !

-از این که مرگم برسه و نتونم  برای خودم حتی پاسخ آبرومندانه و قانع کننده ای داشته باشم که چند صباح عمرم رو چه غلطی کرده ام حالا متولیان برزخ و دوزخ که بماند

- این که نکنه خدا همین الآن هم واقعآ من رو به حال خودم رها  کرده و همه امیدم به متجلی شدن نیکویی والای اون و بهبود یافتن اوضاع و احوال در طرح نمی دونم چندم و چند ساله الهی واهی باشه

- از این که نتونم کاری برای پدر و مادرم کنم یا برای خودم و دست کم از دستم تا آخرش خوشحال و راضی نباشن و این حرفایی که گاه گداری میزنن راست باشه خیلی می ترسم خیلییییی زیاد!

- از این که دل کسی رو شکسته باشم و حق کسی رو حتی نادانسته ضایع کرده باشم چون تا حالا عالمآ و عامدآ که می دونم این طور نبوده و ...

ای بابا خدا بگم چی کارت نکنه مانی! دیگه کم کم دارم خیلی وحشت می کنم. من هم اگر قابل باشم همینجا میخوام آقا رضای مهربان,  عباس آقای گل گلاب,بابک عزیز و فروغ جان رو دعوت کنم تشریف بیارن بازی وحشتناک!

 

-

   + سایه بیرنگ ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دریغ

خوب می دونستی که چقدر عاشق صدای پای تو ام و همیشه ملودی گام هاتو چشم بسته گوش می کنم و غرق در حسی شیرین... همین شد که آخرین بار کتونی پوشیدی تا این رو هم دریغ کرده باشی...

   + سایه بیرنگ ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

مرگ بر شما!

همین امشب ...همین امشب زنده به گور می کنم شما دخترکان انتظار را, تا از هم آغوشی تان با این لحظه های سرکش کشدار,  کودکان  نارس  فرداهای پوچ متولد نشوند...امشب می خواهم خواب‌های طلایی ببینم ...مویه و زاری بی حاصل نکنید من به قانون جاهلیت دل سپرده ام...

شما دخترکان این لحظه ها را به سرکشی و گناه وا می دارید!

   + سایه بیرنگ ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بیدل

تو خواستی که نباشم ...حالا نیستم, تا دوردست ها که نگاه کنی و هر چه گوش داری من نیستم و صدایم نیست. آن  را- که دیگر برای شنیدنش دلتنگ نمیشوی- با خویش برده ام . افسوس که دلم جا ماند! جا ماند و پای بر زمین کوبید و نیامد که نیامد...حالا هنوز عکس تو در قاب لبخند می زند و من دل ندارم که بگویم چقدر تنگ می شود

   + سایه بیرنگ ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

از حسرت ها

به تو حسرت می خورم...به تو, که حکایت عشقت به منظومه ای نفیس مانند است و به حال خویش  افسوس ... که دلدادگی ام حتی پاورقی هفته نامه ای زرد را نشاید. به تو حسرت می خورم...

   + سایه بیرنگ ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

درددل

میگه دیدی یه وقتایی دل آدم بدجور تنگ میشه اونم برای کسی که به بدترین و بی رحمانه ترین شکل رابطه رو به هم زده؟ منم همینطوری که بین حرفاش سرم رو تکون میدم میگم آره آره...ادامه میده که اونوقت نمی دونی چی کار کنی و هی بیخود بهونه می گیری ...حرفش به اینجا که می رسه در حالی که باز داشتم باهاش همراهی می کردم یهو بلند میگم نهههههههه نه و بلافاصله ادامه میدم اتفاقآ می دونم چه کار کنم فقط ١٠٠ بار صداشو که هنوز روی پیامگیر نگه داشتم گوش می کنم و سعی میکنم قیافشو موقع گفتن اون حرفا تجسم کنم...بعدش شماره شو که دیگه حتی برای شنیدن صداش دلشو ندارم بگیرم میارم روی صفحه گوشیم با عکسش یه گوشه به علامت VIP کنارش خیره شده و هی دستم رو می کشم روی عکس و ...به اینجا که می رسم یه دفعه می بینم... ای بابا چی شد؟ چرا همچین شدی؟به نظرم دیگه لازم نیست بگم بعدش چی کار میکنم چون خودش خوب فهمیده...الان که چشمای آبی کمرنگ کمرنگش خیس شده تازه می فهمم که این رنگ جون میده برای گریه کردن و دوست داشتنی شدن حالا هی شماها بگین این غربی ها بی عاطفه‌ن و از این مزخرفات معمول و مخصوص ما ایرانی های ...

   + سایه بیرنگ ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

فقط به خاطر تو!

 ای میل زدی که برای ماهنامه ای که قدیما توش می نوشتم یه  چیزی در مورد مهرماه و آغاز سال تحصیلی بنویسم ... راستش زیاد دست و دلم به این کار نمی ره؛ دلم نمی خواد اونجا دیگه چیزی از من باقی بمونه ولی برای این که فکر نکنی تنبلی کردم و زود همه چیز یادم رفته می ذارمش اینجا ... روی تو نازنین رو نمی تونم زمین بندازم ...دیگه خودت می دونی کجا بذاریش توی اون مجله یا توی سطل زباله...

  

باز بوی باغ را خواهم شنید1

از سرود صبحگاه مدرسه

 

 

باز هم مهر آمد. ماه ملودی  دلنشین  برگ های رنگارنگ ، ماه  شور و حال کودکان، نوجوانان و دانشجویان، ماه نگاه مشتاق مدرسه و دانشگاه به راه همه، از کلاس اولی ها تا سال بالایی ها  ... . بوی دفتر، پاک کن های سفید، باز هم رج زدن حرف الف، باز هم دخترکی سر به هوا، دختری گیج که نامش کبری است، باز هم سال دگر، باز تصمیم دگر، باز کوکب خانم چند مهمان دارد، باز هم سفره رنگین پهن است و کدام یک از ما، از پسِ این همه سال، حسرت خوردن از آن سفره ی سال اول همچنان با او نیست؟

مهر برای آنان که هنوز در فضای درس و تحصیل نفس می کشند یعنی شوق کتاب و دفترهای نو ، دفتر 200 برگ که از یک طرف آن حساب می نوشتیم و از طرف دیگرهندسه ، مهریعنی حسرت نوشتن با خودکار آبی سال سوم دبستان و اخم خانم معلم که می گفت تا وقتی دست خط مان خوب نشود باید با مداد بنویسیم.ما بعدها  با خود نویس  آبی و مشکی هم نوشتیم؛ مدیر شدیم و با روان نویس  سبز هم دستور دادیم اما خط مان خوب نشد؛ هیچ خودنویسی هم مثل آن خودکار بیک آبی نشد. مهر ماه آمیخته است با صدای  مهربان بابای پیر مدرسه ، با لبخند اولین دوست در زنگ تفریح مدرسه با راهروهای کوتاه، با پله های سنگی دانشگاه. این روزها روزهای هم شاگردی سلام است؛ روزهای یار دبستانی،  روز های کلاس بندی های هیجان انگیز،...مهر یعنی یاد روزهایی که تنها خط قرمزمان، خط فاصله ای پررنگ، بین بابا و باران بود و ما از آن عبور نمی کردیم. حالا خط قرمزما کم رنگ است؛ بین بایدها و نبایدها ست و چه روزهایی  که  از آن عبور می کنیم.

ادامه مطلب
   + سایه بیرنگ ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()